#باورم_شکست_پارت_671

- نه عمه، عروسک نه، مامان فهیمه گفت عروسک رفت و برنگشت . نمیخوام شما هم بری و برنگردی.
دخترک را در آغوشش فشرد و دلش پر شد از ذهن کودکانه اش.

- عمه مونس؟ خوبی؟
از یلدای کوچک دل کند و به سمتش رفت، در آغوشش کشید .

- خوبم عمه، تو آماده ای؟
- بله، ولی استرس دارم.
- استرس که طبیعیه دختر خوب، اما نگران نباش ؛ چون چیزی برای نگرانی وجود نداره.
سری بالا و پایین کرد و به سمت صندلی رفت. دلش شور می زد و این را نمی دانست به چه چیزی ربط دهد.
گوشی که روبرویش قرار گرفت، از خیال کنده شد و گوشی را از دست آرزو گرفت.

- امیرآراد.
- جانم. خوبی؟

romangram.com | @romangram_com