#باورم_شکست_پارت_668

- از بس بی ذوقی، مثلاٌ امروز عقدکنونه.
کاور لباس را روی تخت گذاشت.

- با من بود عروسی هم نمی گرفتم. مدتی هست که حس می کنم این کارها جذابیتی خاصی نداره.
- من نمی دونم سوغاتی از چی تو خوشش اومده. من هر چی میگم تو یه چیزی میگی.
- دیروز چرا انقدر ساکت بود؟
- یلدا خیلی تغییر کردی به خدا.
ابرو هایش را بالا داد و خیره نگاهش کرد.
- ربطی نداشت؟ خب، منظورم این بود که سؤالت بی مورد بود. ساکت بودن من چیز تازه ای نیست. می دونی که.
- آره ساکت شدن تو علت داره.
لبخند کش آمده ی آرزو را با لبخندی جواب داد و لباسش را از کاور بیرون آورد.

- انتخاب لباست با کی بود؟
- خودم و تأیید امیرآراد. چطور؟

romangram.com | @romangram_com