#باورم_شکست_پارت_663

از صمیم قلب برایش خوشحال بود. میدانست از پس راضی کردن امینه بر خواهد آمد .

- امیرآراد، باورم نمیشه. یعنی می دونی یه جوری حس می کردم چطور ممکنه تو از کسی خوشت بیاد و به این سرعت بهش پیشنهاد ازدواج بدی.
در سکوت نگاهش کرد . جواب قانع کننده ای برای حرفش نداشت، به جز حرف دلش که عقل هم به مددش آمده بود و عاقب شد این.

- خیلی خوشحالم برات. تمام روزهایی که همراهم بودی و حمایتم کردی.
- قراره از کنارتون برم یا من رو چیز دیگه ای تصور کردی؟
- خیلی دخترونه شد؟
خنده اش ،امیرآرمانی را که بالا رفت لبخندی روی لبش نشست. امیدوار بود بتواند آرزو را کاملاً راضی کند.

- من برم بخوابم که خسته ی خسته ام.
- شب بخیر.
دستی تکان داد و از اتاق بیرون رفت.
- مبارک باشه خانم.

romangram.com | @romangram_com