#باورم_شکست_پارت_659

خنده ی بلند آرزو هم نتوانست لبش را کش دهد. کلافه بود و حس و حوصله ی خنده های آرزو را نداشت.
- مامان نرگس هم خبر نداشت.
- حالا نگران نباش، پیداش میشه دیگه.
- ممنون از دلداری دادنت.
- خب چی بگم، الان هر چی بگم استرس ایجاد می کنم.
پر بیراه هم نمیگفت. حس خوبی به این جواب دادن ها نداشت.
- از خرید چه خبر؟ من هم میام باهات.
چشمهایش را روی هم فشرد تا چیزی نگوید.

- آرزو جان تو چرا بیای؟
- من باید باشم.
- خب شما بشین فکر کن ببین با شغل امیرآرمان کنار میای ،بعد بیا خودی نشون بده.
خداحافظی کرد و تماس را قطع کرد.حرف حساب جواب نداشت. قیافه ی بق کرده ی آرزو را از اینجا هم می توانست تصور کند. لازم بود تا کمی به خودش بیاید و تکلیف خودش را معلوم کند.


romangram.com | @romangram_com