#باورم_شکست_پارت_654
- مرد تهدید بودی من نمی دونستم.
مچ دستش اسیر پنجه ی مردانه اش شد و حرکات رقصان انگشت ها بار و بنه جمع کردن و دور شدند.
- من تهدید نمی کنم. من هشدار میدم که شما مراقب عواقب کارت باش.
- عواقب چی؟ حرکات نرم انگشت؟
چشمهای خندانش نشان از خوشی حالش بود دیگر. نگاهش را مستقیم به مردمک های سیاهش دوخت و کم کم سرش را پایین برد، مچ دستش همچنان اسیر بود، اما نه به قدرت قبل.
نفس در نفسش که نشاند، مچش آزاد شد و این بار تمام تنش اسیر شد. پلک روی پلک افتاد و دل هایشان یکی شد .
نفس که کم آمد ،جدا شد و سرش پایین افتاد. دستش را عمود سینه اش کرد و زیر نگاه خیره اش رنگ عوض کرد، بعید بود دیگر...
- یلدا تو بی نظیری. من نمی دونم تو از کجا و چطور وسط زندگی من پیدا شدی.
- و فکر می کنم دقیقاً برای خوب بودن حال تو خداوند به خلقتم همت گماشت.
سرش را روی سینه اش گذاشت و خودش را محکم تر به مرد متین این روزهایش نزدیک کرد.
- دوستت دارم.
romangram.com | @romangram_com