#باورم_شکست_پارت_652
- یلدا صدا کن امیر رو تا من و خان جونت وسایل شام رو آماده می کنیم.
- چشم، ولی تا شام وقت زیاده که.
- حالا تا شما بری و ایشون رو از خواب بیدار کنی و بیای بیرون گمونم کمی طول بکشه.
عمه مونس نسبتاً بلندی گفت و از آشپزخانه بیرون رفت.
در اتاق را آرام باز کرد و دیوار کوب را روشن کرد. چهره ی غرق خوابش بیشتر از هر وقتی برای دلنشین بود. بودن باعث آرامشش بود.
انگار همین دیروز بود که برای اولین بار از پشت سر دیده بودش و بعد هم لقب سوغای اهدایی از امینه را به سینه اش سنجاق کرده بود و شناسه اش شده بود.
به سمتش رفت و روی تخت نشست. نگاهش گیر چهره ی آرام در خوابش شد. چهره ای معمولی اما پر جذبه. موهای مشکی و چشمهای سیاهش مشخصه ی چهره اش بود. چشمهایی که خیره ماندن همانا و غرق شدن همانا.
دستش بی اختیار به سمت صورتش رفت و با نوک انگشتش مژه هایش را لمس کرد. مشکی بودنش را دوست داشت.
دستش را بالا کشید و شانه وار در موهایش فرو کرد.
- امیرآراد،امیر.
- هوم.
لبش را محکم به هم فشرد تا خنده اش از "هوم" مبهمش بالا نرود.
romangram.com | @romangram_com