#باورم_شکست_پارت_651

- امیرآراد کو؟ کفشش بود، خودش نیست.
- خسته بوده انگاری، تو اتاق یلدا خوابه.
نگاه خندان مونس را نادیده گرفت و به سمت یخچال رفت.

- تو چرا اینجایی؟ آدم هم این همه پاستوریزه؟
- عمه مونس...
- کی خوابیده ؟ کی باید بیدار بشه؟
ظرف میوه را از یخچال بیرون آورد و روی میز گذاشت.

- یلدا کم کم بیدارش کن، شب نمی تونه بخوابه؟
- اینجا میمونه امشب؟
- من نمی دونم، اما با شناختی که ازش دارم ،بعید می دونم اینجا بمونه.
لبخندش را پشت لبش پنهان کرد. اگر می فهمید این سوغاتی در خلوتشان چطور آتش می سوزاند ،قطعاً حرفش را پس می گرفت.


romangram.com | @romangram_com