#باورم_شکست_پارت_650
از جایش بلند شد زیر نگاه کش دارش به سمت آینه رفت و دستی به موهایش کشید.
- می خوای کمی استراحت کنی؟
- بیا پیش من، چرا رفتی؟
- موندن جایز نیست.
- خوابم نمی بره اینجوری.
نگاه مشتاق امیر آراد را نادیده گرفت، ابرویی بالا داد و موهایش را بالای سرش جمع کرد و به سمت بیرون رفت.
- یلدا، من حافظه ی قوی و روح ستیزه جویی دارم.
- این یعنی تلافی می کنی؟
لبخندش را قورت داد و با همان صلابت روی تخت دراز کشید و ساعد دستش را روی پیشانی اش گذاشت.
- چراغ رو خاموش کن موقع رفتن.
خنده ی پر صدایش اتاق را پر کرد و با خاموش کردن دیوار کوب از اتاق بیرون رفت.
romangram.com | @romangram_com