#باورم_شکست_پارت_649


- سلام، کی اومدی؟
- سلام عزیزم. یه ربعی هست رسیدم، نگرانت شدم.
- چرا ؟ ما که حرف زدیم.
- یلدا ،محض رضای خدا گوشیت رو چک کن. خاموش بود ، نگران شدم.
لبخندی روی لبش نشست. دیوار کوب را روشن کرد و صاف سر جایش نشست.
- ببخشید، به قدری خسته بودم که فراموش کردم.
- الان بهتری؟ من بابت امروز معذرت میخوام. نباید تنها می موندی.
- چی میگی؟ خب کار داشتی دیگه، تازه اگر قرار باشه همیشه کنار من باشی ،تکلیف اون یه لقمه نون حلال چی میشه؟
دستش را دورش محکم کرد تا خستگی اش را از تن بیرون کند.
نفسی از عطر تنش گرفت و رهایش کرد.

- خونه نرفتی؟
- وقت نکردم برم خونه، یک راست اومدم اینجا.

romangram.com | @romangram_com