#باورم_شکست_پارت_648
- کاری داشت. برمی گرده.
سری تکان داد و فنجان چای خوش عطر را از روی میز برداشت.
- تا من نمازم رو می خونم، شما هم یلدا رو بیدار کن. شب دیگه نمی تونه بخوابه.
لبخندی از درایت و شیطنت خان جون را که پشت لبش نشسته بود همراه با جرعه ای از چای فرو داد و فنجان نیمه خرده اش را روی میز گذاشت و از جایش برخاست.
اتاقش مرتب و خودش در خوابی آرام فرو رفته بود. سیاهی موهایش چهره ی مهتابی اش را قاب گرفته بود و چهره اش را زیباتر می کرد.
به سمتش رفت و با انگشت اشاره اش ،طره ای از موهایش را که روی صورتش افتاده بود کنار زد. پلک هایش لحظه ای کوتاه تکان خورد، اما خوابش شیرین تر بود و پایدارتر.
روی تخت نشست و انگشتانش را میان تارهای مشکی اش رقصاند. دوستش داشت و نمی دانست این دوست داشتن ازکی شروع شد. شاید از گره ی ابرو کنجکاو شد و در سفر مشهد پر رنگ و در بیمارستان اوج گرفت و عاقب مهرش روز به روز مانند اکسیری شفابخش بر روح و تنش نشست و حال خوبش را خوب تر کرد.
توجه بیشتری طلب می کرد و امیدوار بود بتواند از پس کارهایش به خوبی برآید و وقتش را تنظیم کند تا دل ماه پیشانی اش نگیرد.
لبخندی روی لبش نشست و لبهایش را روی پیشانی سفید و بلندش فرود آورد و عمیق بوسید.
- امیرآراد...
- جون دلم.
با گنگی نگاهش کرد. خواب بود یا بیدار؟ تکانی به خودش داد و سر جایش نیم خیز شد.
romangram.com | @romangram_com