#باورم_شکست_پارت_646


- قرار شد جواب رو کی بدن؟
- فردا امیر آراد میره و می گیره.
- امان از دل بی قرار. دلیل از این واضح تر؟
تلاشش برای پنهان کردن لبخندش ثمر نداد و زیر نگاه خیره ی خان جون ،لبخندش پر رنگ تر شد از این توصیف ساده که حجم زیادی از خوشی را روانه ی دلش کرد.

- دستتون درد نکنه. خان جون کمی بخوابم.
- باشه مادر جون. فقط با امیر صحبت کردی؟
- زنگ زدم سرش شلوغ بود، گفت خودش تماس می گیره.
- یلدا، می دونم خودت عاقلی ، اما حواست باشه کاری که زبون نرم و رفتار درست انجام میده، هیچ صدای بلندی انجام نمیده. سرش شلوغ بود، کار داشت، خسته بود، شما مدارا کن . مرد نیاز به آرامش داره و اگر این آرامش رو از خونه نگیره...
"چشم" ی گفت و متفکر به سمت اتاق رفت.
خسته، روی تخت دراز کشید. ذهنش خسته بود از سلسه وار بودن اتفاقات و در جستجوی لحظه ای آرامش چرخ میخورد. امیدوارم بود بتواند با تمام این موضوعات کنار بیاید. درس و دانشگاه ، بیماری فهیم، خواستگاری و مابقی اتفاقات کمی نیرویش را تحلیل می برد، اما باید درست رفتار می کرد و این به نوبه ی خود کاری بود دشوار .
چیزی از فکر و خیال نگذشته بود که خستگی مستولی شد و به عالم خواب فرو رفت.


romangram.com | @romangram_com