#باورم_شکست_پارت_644
- شما هنوز در اوهام به سر می بری؟
- خیلی هم اوهام نیست؟
تغییر نکرده بود هیچ، رهایش می کردی تند و تیزتر رفتار می کرد.
- بهش بگو فرصت کنم حتماً، ولی فعلاً که می دونی چه خبره؟
- آره، می دونم. حالا نیومدی هم نیومدی.
خنده اش را پشت لبانش پنهان کرد و دستش را روی کتفش گذاشت و به بیرون هدایتش کرد.
- خسته نباشی، خوبی؟ سرت؟
- خوبم خان جون، فقط خسته ام و گرسنه.
- مگه صبحانه نخوردی؟
- خوردم، اما بازم گرسنه هستم.
- تا من غذات رو آماده می کنم لباست رو عوض کن و بیا.
- چشم.
romangram.com | @romangram_com