#باورم_شکست_پارت_643

خجالت زده سرش را پایین انداخت و دستش که در دست امیر آراد قرار گرفت ،به سمت بیرون کشیده شد.

- میام دنبالت.
- نه، لازم نیست. خوبم ،بعد از کلاس خودم میرم.
- باهات تماس می گیرم . ببخشید که نشد بیشتر کنارت بمونم. دیدی که...
- نگران نباش. با احتیاط رانندگی کن.
- یلدا یادت باشه من دوستت دارم و برام مهمی.
لبخندی نرم روی لبش نشست و با تکان دادن دستش از ماشین فاصله گرفت. حال دلش این روزها بهاری بود و این را مدیون بودن های جدید بود. بودن هایی که می توانست حالش را خوب کند؛ هر چند به قدر یک صبحانه ی نصف و نیمه مانده به خاطر یک تماس کاری و صدایی که بیخ گوشش نشست و وعده ی جبران این صبحانه ی نصفه مانده را داد.

- امروز لیلی می گفت کاش یلدا یه روز می اومد اینجا؟
جزوه اش را در کیفش گذاشت و از جایش بلند شد.

- چی شده لیلی خانم یادی از من کرده؟
- نمی دونم و من هم نپرسیدم چرا؟

romangram.com | @romangram_com