#باورم_شکست_پارت_638
- آره، گفت علی گناهی نداره و من شک کردم و علی هم دیده آینده ی من با تو تباه می شه، اینه که تعریف کرده. ولی بازم یک جای کار ایراد داشت.
- کجای کار؟
- بهش گفتم اگر علی می خواست این کار رو بکنه چرا همون اول نکرد؟ درسته به قول تو دیوانه ام، ولی باید بفهمم که چه خبره؟
- و عکس العملش؟
نفس را آرام بیرون داد و کمی در جایش جابجا شد.
- می دونست چقدر دوستش دارم و هر چی بگه گوش میدم و همین رو دست آویز قرار داد و قسمم داد به جون خودش که هیچ وقت به علی چیزی نگم و به همین راحتی من مشکل دار رو قانع کرد. اون روزها حال من خوب نبود و عین بچه ها به هر چیزی راضی می شدم. بهم گفت اگر بگی بیشتر خجالت زده می شی؛ تو که دوست نداری کسی بفهمه مریضی و زیر نظر دکتر . تو چیزی نگو من هم بیشتر فکر می کنم، اما تا روزی که فکر می کنم سراغی ازم نگیر تا بتونم خوب فکر کنم.
- و شما اصلاً شک نکردی بهش که چرا یکباره تغییر موضع داد؟
- دکتر گفته بود تا وقتی تحت درمانی درگیری عاطفی با هر کسی ممنوع و بعد از درمان هم تا چند ماه تا ثبات پیدا نکردی کاری نکن. اما گوش ندادن و اومدن سودابه با اون شکل و شمایل و علاقه ی زیاد من که تا مرز جنون رفته بود و وابسته ی محبت هاش بودم، باعث می شد هر چی بگه رو باور کنم. این شد که عین بچه ای که آبنبات بهش داده باشن راضی شدم و به حساب خودم کار رو درست کردم و از خونه زدم بیرون و منتظر سودابه موندم.
- بعد چی شد؟ من رو می ترسونید.
- ترس هم داره. فعلاً به این چیزها فکر نکن. به فکر مراسم عقد باش که من برات بهترین ها رو آرزو دارم، پس به عنوان آخرین خواهش فقط به فکر کارهای خودت باش. من چند روزی میرم بیرون شهر و تا آخر هفته برمی گردم.
نگاه بهت زده اش را گرفت و به سمت سالن رفت.
هر چه بیشتر حرف می زد کمتر اثر می کرد. بهتر بود کمی کوتاه می آمد. وسایلش را جمع کرد و به سمت اتاق رفت؛ ولی با دیدن فهیم که به خواب رفته بود آرام از اتاق خارج شد و از آپارتمان بیرون رفت.
romangram.com | @romangram_com