#باورم_شکست_پارت_637


- از شوک که در اومدم ،هر چی سؤال کردم از کجا فهمیدی زبونش رو قفل زده بود و کلمه ای حرف نمیزد. اون روز جهنمی ترین روز زنگی من شد. انقدر اصرار کردم تا بالاخره دهن باز کرد و گفت علی بهش گفته و اونجا بود که دور سرم چرخید. علی ، باورم نمی شد علی این کار رو کرده. شوکه بودم و کنترل حرکاتم دست خودم نبود. گفتم دروغ میگی ،ولی محکم ایستاد و پای حرفش موند . گفت علی دلش براش سوخته و درست ندیده که این حرف رو نزنه و زندگیش رو خراب کنه.
شوک زده همانجا مانده بود و قدرت هیچ حرفی را نداشت. چطور ممکن بود بابا علی اش با همه ی حرفهایی که در موردش شنیده بود این چنین زندگی فهیم را به هم ریخته باشه. هر چه فکر کرد کمتر پیدا کرد.

- گفت علی گفته و قسم داده نگم؛ اما من می گم بهت تا بدونی چطور زندگی من رو تباه کردی . من دوستت داشتم ولی با این وضع بیماری و تحت نظر بودنت و بدتر از اون پنهان کردنت نمی تونم دیگه بمونم. حالا هم برو و هیچ وقت برنگرد. شوک زده نگاهش کردم و چیزی برای گفتن نداشتم.
- باور کردید دایی،آره؟
چشمهایش را باز کرد و دوباره روی هم فشرد. تاب نگاه کردن را نداشت.

- کور شده بودم. هر چی هم فکر می کردم می دیدم کسی غیر از من و مامان و بابات کسی از این موضوع خبر نداشت. هر چی التماس کردم فایده نداشت که نداشت. به گریه افتادم و دلش به رحم نیومد. فقط کینه بود که تو سینه ام بزرگ و بزرگ شد و قسم خوردم تلافی کنم.
دستش را روی دهانش گذاشت. باورش نمی شد که این طور زندگیشان به تباهی کشیده شده باشد.

- به همین راحتی باور کردید؟ از بابا نپرسیدید؟
- میخواستم برم با علی حرف بزنم و بفهمم چرا، اما سودابه نذاشت.
- و شما هم گوش دادی؟

romangram.com | @romangram_com