#باورم_شکست_پارت_636
طاقت نیاوردم و تصمیم گرفتم برای یک بار دیگه هم که شده باهاش حرف بزنم. زنگ زدم خونشون و با مادرش هماهنگ کردم و خواستم چیزی هم به خودش نگه.
لیوان آبی را به سمتش گرفت و دلش از این همه عجز آتش گرفت. اصرارش برای نبش قبر کردن چه بود آن هم بعد از این همه سال.
- وقتی رفتم اونجا با دیدنم شروع کرد به سر و صدا کردن، اما اهمیت ندادم و دستش رو گرفتم و بردم تو اتاقش. چنان با سرعت پرتابش کردم که اگه تخت به دادش نرسیده بود، محکم با زمین برخورد می کرد. "دیوانه" اولین جمله ای بود که از دهنش در اومد و من به شدت با این جمله مشکل داشتم. دستم رو بالا بردم تا روی صورتش فرود بیارم که دستم وسط راه ایستاد. دوستش داشتم و جون می دادم براش ،اما اون بی انصاف رحم نداشت.
- کافیه دایی. اذیت نکنید.
- این درد چند ساله توی تنم نشسته و کم کم وقت بیرون کشیدنش رسیده.
از پنجره دل کند و از روی صندلی بلند شد و به سمت تخت رفت. به پهلو روی تخت دراز کشید و دستش را زیر سرش گذاشت.
- دستم که پایین افتاد، انگار نیرو گرفت و شروع کرد به داد زدن و گفتن چیزهایی که نباید می گفت.
- چی گفت مگه؟
- نمی دونم از کجا و چطور، اما فهمیده بود که من زیر نظر دکتر هستم. " تو یک دیوانه ی دروغگو هستی و من دلم نمی خواد باهات زندگی کنم. از زندگی کوفتی من برو بیرون."
جمله اش عین پتک به سرم خورد و گیج همون جا نشستم. چیزی که تمام این مدت پنهان کرده بودم به راحتی علنی شده بود، اما از کجا و چطور؟ حرف مگویی که حتی پدر و مادرم ازش خبر نداشتند، حالا کف دست سودابه بود و شده بود برگ برنده .
- فهمیدین از کجا فهمیده؟
پلک هایش را روی هم فشرد و سرش را به نشان تأسف تکان داد.
romangram.com | @romangram_com