#باورم_شکست_پارت_635


- ای کاش خودتون زن و زندگی داشتید، شاید به خاطر اون ها هم که شده امیدوار تر می شدید. من که ارزشی ندارم، حداقل به خاطر من کمی تلاش کنید.
- دیگه کار از این حرف ها گذشته.
- این بی رحمانه است؛ شما هنوز سنی ندارید. من متوجه بیماری شما هستم ولی حرف من تلاش نکردن شماست.
- وقتی سودابه رفت، زندگی من دست خوش تغییرات شد. تغییراتی که هم حال و هم آخرتم رو خراب کردم.
باز هم به عالم خیال رفته بود ،دلش گفتن از ناگفته ها می خواست.

- من جلسه های مشاوره رو می رفتم. هر هفته روزهای دوشنبه. اوضاع خوب بود و دوست داشتن سودابه باعث شده بود روند بهبودم بیشتر باشه.
اما سودابه مدتی بود که رفتارش عوض شده بود. با بهانه و بی بهانه از من دور می شد. وقتی کسی و دوست داری دلت نمی خواد دور باشه، دلت نمی خواد از حال و روزش بی خبر باشی و در یک کلمه دوست داری همیشه باشه و این نبودن من رو اذیت می کرد.
کلافه که می شدم به خودم تلقین می کردم اتفاقی نیفتاده و خودم رو آروم می کردم. این اتفاقات انقدر ادامه پیدا کرد که دوباره برگشتم به حالت قبل ، همون آدم بد دل و شکاک.
سودابه بد نبود ،ولی رفتارش نشون می داد شک داره و نمی تونه با خودش هم کنار بیاد. هر چقدر سؤال می کردم جوابی نمی داد.
کم کم سر نازگاری گذاشت و در برابر اصرار من برای این که بریم سر خونه و زندگی خودمون بهونه می آورد. از من اصرار و از اون انکار. تا جایی که خانواده اش هم بهش خورده می گرفتند ،ولی مرغ خانم یک پا داشت و به هیچ صراطی راضی به نمی شد.
تو این مدت مهرش به دل همه نشسته بود، علی اخصوص آقا جون. یک روز قرار گذاشتم تا باهاش حرف بزنه. به احترامش پای حرف نشست ،ولی باز هم حرف خودش رو زد. "یک کلام ، ختم کلام فهیم رو دوست ندارم. اشتباه کردم."
دنیا رو سرم آوار شد. اون روز چی به سرم اومد بماند. تا چند روز می نشستم و خیره می شدم به یه گوشه. حرفهای بقیه هم اثر نکرد. علی با دکترم حرف زده بود، قرار بود من رو راضی به رفتن کنه، اما نرفتم که نرفتم. شاید اگر می رفتم و دوباره زیر نظر دکتر قرار می گرفتم این جور نمی شد.

romangram.com | @romangram_com