#باورم_شکست_پارت_633

- با وکیلم هماهنگ کردم.
منتظر نگاهش کرد. حس بد، به آنی تمام جانش را گرفت. دلش شنیدن نمی خواست. کاش ...

- وکیل چرا؟
- برو پیشش، خودش توضیح میده.
- چرا فکر می کنید نیستید؟ اصلاً این حرف ها چیه؟ خیلی ها بدتر از شما بودن و تا مدت ها زندگی کردند.
صدایش ناخواسته بالا رفته بود و نگاه بی تفاوت فهیم آزار دهنده بود.

- دایی با شما هستم. یه بیماریه، اصلاً بدتر از این بیماری نیست، قبول. ولی دلیل میشه خودتون هم برید به استقبالش. این اوج نا امیدیه و من اصلاً متوجه نمیشم.
- کار از این چیز ها گذشته. دو روز دیگه برو دفتر وکیل من.
- دایی من دارم از چیز دیگه ای حرف می زنم. وکیل قراره اموال شما رو به من منتقل کنه؟ قراره وکالت بگیرم برای کارهای خیرخواهانه؟ من می گم شما به فکر درمان محکم تر باشین، شما به من میگی وکیل؟
- اولین بار می بینم صدات از حد نرمال بالاتر رفته.
نفسش را کلافه بیرون داد و از روی مبل بلند شد. حال و هوای خانه به قدری سنگین بود که عرصه را برایش تنگ کرده بود.


romangram.com | @romangram_com