#باورم_شکست_پارت_627
نگاهش به حرکات ریز و مرتبش بود.
- نگران نباش. تقریباً حدس زده که امروز پیش من هستی؟
- صبح که زدم بیرون اشاراتی کرد، ولی من توجه نکردم.
لبخندش پررنگ تر شد . انگار قصه ها داشتند با این عمه مونس.
- یلدا چای رو بخور کم کم بریم. نمی خوام بد قول باشم.
- چشم. الان آماده میشم.
- عجله نکن. با آرامش به کارت برس.
دستی روی شانه اش گذاشت و از آشپزخانه بیرون رفت.
- تو آماده ای امیرآراد.
- آره. آشپزخونه رو چک کردی؟
- آره. بریم؟
دستش را کشید و هر دو دستش را روی کمرش قفل کرد.
romangram.com | @romangram_com