#باورم_شکست_پارت_626
در خانه که یکسره حرفش بود. پدر و مادرش را انگار بیشتر از خودش مجذوب کرده بود. جرعه ای را نوشید و باز هم نگاهش کرد.
چند روز پیش که به اینجا آورده بودش تا آرامش کند ،گمان نمی کرد به این زودی محرمش شود. از این که پیشنهاد تدریس در دانشگاه را قبول کرده بود خوشحال بود؛ هر چند شاید همسفر شدن امیرآرمان و محمود تابان هم می توانست سبب آشنایی شود. حالا که هر دو پیش آمده بود و این دختر ابرو گره خورده اما آرام همسرش بود.
یلدا برای هر کسی می توانست انتخاب اول و آخر باشد. اما حالا که قرعه به نامش افتاده بود ،تمام قد پای تعهدش می ایستاد. اینکه چطور در مرکزیت ذهنش نشست را نمی دانست ،اما هر چه بود پر از حس خوب بود . ماگ را با مرور خاطرات خالی کرد و روی میز گذاشت. سرش را که بالا آورد با چشمهای بازش روبرو شد.
- خوب خوابیدی؟ بهتری؟
سر جایش نشست و پتو را محکم تر دور خودش پیچید.
- خیلی خوب خوابیدم. با اینکه جای خوابم عوض شده بود اما عجیب آروم و عمیق خوابیدم.
با لبخند نگاهش کرد و از جایش بلند شد.
- آبی به دست و صورتت بزن ،من یه فنجون چای برات میارم.
- ممنون.
دستی به صورتش کشید و موهایش را دور دستش پیچید و بالای سرش بست. پتو را جمع کرد و به سمت اتاق رفت.
- خیلی خوابیدم. الان برسم عمه مونس از خجالتم در میاد.
romangram.com | @romangram_com