#باورم_شکست_پارت_625

- تا این حد؟
- گاهی چنان ضربان دار میشه که نفسم میره.
دستانش را محکم تر دورش پیچید و بوسه ای روی شقیقه اش گذاشت.

- تا روزی که هستم نفس بکش.
خوشی زیر پوستش چرخید و چرخید و در نهایت روی لبش نشست و مهری روی سینه اش گذاشت و چشمهایش را بست و خود را به خوابی آرام دعوت کرد.

- یلدا
صدای نفس های آرامش نشان از آرام گرفتنش بود و این خیالش را راحت کرده بود. کنارش که بود ،انگار خیالش راحت تر بود. با مسکنی که در ماشین خورده بود کمی دردش التیام پیدا کرده بود.
تکانی که یلدا خورد ،دستش از حرکت باز ایستاد. سرش را آرام پایین آورد و بالش را از روی مبل کناری برداشت و زیر سرش گذاشت.
آرامش چهره اش رنگ باخته بود و اثرات دردی که کشیده بود پیدا بود. پتو را رویش کشید و شقیقه اش را نرم بوسید و به سمت آشپزخانه رفت.

کتری برقی را به برق زد و ماگ سفید رنگ را از کابینت بیرون آورد و تکیه اش را به کابینت داد و منتظر به جوش آمدن آب ایستاد. نسکافه که آماده شد ،ماگ را برداشت و به سالن رفت.
دستش را دور ماگ پیچید و خیره ی چهره ی در خوابش شد. دو ساعتی بود که به خوابی عمیق رفته بود. زیبایی اساطیری نداشت ،اما در نوع خودش چهره ی دلنشینی داشت.

romangram.com | @romangram_com