#باورم_شکست_پارت_605


- مثل ماه میمونی یلدا، مثل ماه.
لبخندی نرم روی لبش نشست و شروع به خواندن سوره ی یاسین کرد.کلمات گفته می شد و روحش ذره ذره آرام و او همچنان یاسین می خواند.

- مبارک باشه. امیدوارم عاقبت به خیر باشید.
صدای دست و هلهله که بالا رفت ،سرش را بالا آورد و گردنش صاف نشده دستان قدرتمند مردش صورتش را قاب گرفت و بوسه ای نرم روی پیشانیش نشاند. اولین ها ماندگارند.
به آنی بعد از خواندن آیات دلش آرام گرفت و حالا در کنار امیرآراد این آرامش دو چندان شده بود. به حساب اعجاز کلام گذاشت و بس. تبریک ها گفته شد و دیده بوسی ها انجام. نگاه ها خیس و لب ها خندان.

- امیرآراد، امانت علی رو سپردم بهت. یادت باشه این دختر عزیز این خونه بوده و هست. امیدوارم خوش بخت بشین.
- خیالتون راحت پدر جون. مثل چشمهام مراقبش هستم.
خان جون را بغل کرد و اشکش را آزاد کرد. مادر بود و محرم اسراش. این زن تمام جانش بود.

- یلدا مادر، تا من و عمه مونس پذیرایی می کنیم، امیرآقا رو ببر اتاقت رو ببینه.
لبخندش را پشت لبش پنهان کرد و دست یلدا را گرفت و در برابر نگاه خیره ی امیرآرمان به سمت اتاق رفت تا اتاق را برای دوم ببیند.

romangram.com | @romangram_com