#باورم_شکست_پارت_604


- دایی، لطفاً.
محکم در خود فشردش و "حلالم کن" ی ، آرام کنار گوشش زمزمه کرد و روی مبل نشست.

- یلدا جان، عمر داییت طولانی عزیزم ، اما این کار به نفع همه ست. بیا اینجا کنار امیرآراد بشین تا پدرجونت صیغه ی محرمیت رو بخونه؛ بیا مادر.
با اشاره ی خان جون به سمت امیرآراد قدم برداشت و کنارش جای گرفت. دلش حال عجیبی داشت. گویی زندگی اش روی دور تند افتاده بود ،ولی هر چه بود جای خالی پدر و مادرش در چشم بود و آزار دهنده.

- من هستم.
سرش را چرخاند و نگاهش کرد. هر قدر پشتیبان بود اما دستهای قدرتمندش دست های بابا علی اش نمی شد. هر قدر قرار بود مهربانی خرجش کند ،ذره ای از مهر مامان فهیمه اش نمی شد.
- مامان و بابا هم هستند و تو قرار نیست نگران چیزی باشی.
دلش کمی آرام گرفت از این نسبت های جدید که قرار بود جای خالی پر کنند و آرام جانش باشند.

- یلدا این چادر سفید رو بنداز سرت تا من قرآن رو بدم دستت.
چادر را از خان جون گرفت و روی سرش انداخت و قرآن را در دست گرفت و میان نگاه خیره ی دیگران کنار مرد آینده اش جای گرفت.

romangram.com | @romangram_com