#باورم_شکست_پارت_603

- در خدمتم.
دست مونس را گرفت و با صدا زدن خان جون و همراه با محمود خان به آن طرف سالن رفتند.
این دیگر چه بود را خودش هم نمی دانست. خصوصی بودن قضیه را نمی فهمید. حتی الامکان تلاش کرد به امیرآراد که لبخندی مرموز ضمیمه ی نگاه مرموز ترش کرده بود نیندازد و همانجا کنار نرگس و ناهید بنشیند.


- یلدا، بابا شما با محرمیت مشکلی نداری؟
قدرت تصمیم گیری اش را از دست داده بود و دلش کمی خلوت و فکر می خواست.

- یلدا جان، دایی، بهتره بینتون محرمیت باشه . این داماد مشتاق گمان نمی کنم تاب بیاره شما زیاد خونه ی پدر جونت بمونی. پس بهتره برای انجام کارهاتون محرم باشد.
- اما دایی...
دستش را بالا آورد و کلامش را قطع کرد.

- شاید درست نباشه این حرف. اما عمر من زیاد به این دنیا نیست. بذار خوشبختیت رو ببینم دایی.
آتش به دلش افتاد و به طرفه العینی خودش را در آغوش فهیم انداخت و دست دور گردنش حلقه کرد.

romangram.com | @romangram_com