#باورم_شکست_پارت_602

لبخند خان جون و مونس بود که از تدبیر نرگس روی لبشان نشست و سر عمه فخری که به تأیید نرگس بالا و پایین شد، اما کسی ندید. دل بی قرار یلدا که در حسرت مادر می سوخت و حالا زنی از جنس مادر در کنارش نشسته بود.
تمام مدت شرط و شروطش دست یلدا را رها نکرد و مهریه اش را طبق سلیقه ی خودش تعیین کرد و به هیچ کس هم اجازه ی تغییرش را نداد.

- یادم نمیره روزی که رفتیم خواستگاری نرگس. اون روز به مادر امیر ارسلان گفتم عروسی بشه که مانندش رو پیدا نکنی. حقت حلال نرگس جان.
لبخند شیرینی روی صورت نشاند و لبی به تشکر گشود.

- جناب محتشم من با شما هستم و مادر یلدا، با امیر آراد هم که صحبت کردید اگر اجازه بفرمایید من این بار به عنوان مادر شوهر یلدا رو ببوسم.
با اقتداری که در کلامش داشت، حسن ختام حرف هایش مبارک باشد محمود خان و هلهله ی عمه فخری و ظرف شیرینی ای که مونس چرخاند بود.
نفسش حبس شده ی امیرآراد آزاد شد . چشم مونس و خان جون تر شد و این بار به نوبت در آغوش عمه فخری و ناهید فرو رفت.
تبریک ها که گفته شد ،نرگس در آغوشش کشید و کنار گوشش چیزی زمزمه کرد و یلدا را در بهت فرو برد و خودش هم به سمت عمه فخری رفت. با کمی مکث ،نگاه سؤالی اش را به سمت امیرآراد چرخاند، اما نگاه خیره و تب دارش منصرفش کرد و سرش را پایین انداخت. گویی تنها بودند و هیچ کس هم نمی دیدشان.

- جناب تابان اگر اجازه بدید بچه ها به محرمیت هم در بیان ممنونتون میشم. اینطوری تا مقدمات ازدواجشون آماده بشه شرعاً به هم حلال هستند.
- حقیقتش انتظار این مورد رو نداشتم.
- اجازه می فرمایید کمی خصوصی تر صحبت کنیم.

romangram.com | @romangram_com