#باورم_شکست_پارت_601

لبخندی روی لب جمع نشست و در ثانیه ای جای نرگس و مونس عوض شد.

- خیلی خوشحالم یلدا.
- من، من ...
- چیزی نگو عزیزم. تو باعث شدی این پسر کله شق که لحظه ای نگاه ازت نمی گیره راضی به ازدواج بشه.
سرش در یقه فرو رفت و دست نرگس روی دستش نشست.

- جناب تابان، اگر اجازه بفرمایید بریم سر اصل موضوع.
- اختیار دارید جناب محتشم.
سرش پایین بود و دستش در دست نرگس. سنگینی نگاه گاه و بی گاه امیر آراد روی شانه اش سنگینی میکرد.
می شنید و بغض می کرد. نظری داده می شد و بغضش سنگین تر می شد. غم نبودن پدر و مادرش چنگ بر جانش انداخته بود و راه نفسش را تنگتر میکرد. قطره اشکی که چکید ،نرگس را به سمتش برگرداند و فشاری نرم به دستش داد.

- امیر ارسلان شما حرفهاتون رو زدین و من هم دلم میخواد در مورد دخترم یه سری شرط و شروط بذارم.
- به دیده ی منت.

romangram.com | @romangram_com