#باورم_شکست_پارت_600
- خوبی ماه پیشونی؟
- ممنون .
سبد گل که در دستش نشست، قبل از امیرآراد به سمت سالن رفت و سبد ارکیده های محبوبش را روی میز ناهار خوری گذاشت و با اشاره ی مونس در مبل کناری اش جای گرفت.
تمام روز نگران نگاه خیره یو آزار دهنده ی دیگران بود، اما حال همه مشغول حرف زدن و خبری از نگاه خیره ای نبود، الا نگاه سیاهی که مدت ها بود بی قرارش می کرد و مشتاق دیدار دوباره اش میکرد . با اشاره ی مونس به آشپزخانه رفت و نگاه کش دار امیرآراد را دنبال خود کشاند.
- گمان کنم وقت خوردن چای پاییزه ست.
خونسرد نگاهش کرد و سرش را کوتاه تکان داد.
دلش پی ماه پیشانی اش بود و در اینجا سیر نمی کرد. سلام و احوال پرسی با محمود خان و دایی یلدا را هم به زحمت از سر گذراند. این تب و تاب بعید بود. کافی بود امیرآرمان ذره ای شک کند، بیچاره اش می کرد.
یلدا سینی به دست را که دید ،کمی در جایش جابجا شد و سرش را کمی پایین آورد تا نگاه خیره اش یلدا را معذب نکند.
آخرین فنجان را که تعارف کرد سر جایش نشست و سرش را پایین انداخت.
- مونس خانم هم مثل من عمه هستند؟
- بله. من عمه ی پدر خدا بیامرز یلدا هستم.
- خدا رحمتشون کنه، بفرمایید کنار من بنشینید این نرگس خانم پیش عروس خانمش بشینه.
romangram.com | @romangram_com