#باورم_شکست_پارت_599
- خوبی مامان؟
اشک در چشمش نیش زد و نگاه امیرآراد کماکان خیره بود. مامان؟ سال ها بود این اسم را از زبان کسی نشنیده بود. در آغوش نرگس که جای گرفت ، منقبض شدن عضلاتش را به خوبی حس کرد. سرش را نزدیک گوشش برد و آرامش را سرازیر دلش کرد.
- آروم باش مامان، یادت نره از این به بعد من مامانت هستم؛ تا روزی که هستم.
بدنش آزاد شد و از آغوشش جدا شد. از شوک حرف نرگس در نیامده بودکه امیر ارسلان با اجازه ای گفت و بوسه ای پدرانه روی روسری اش نهاد.
- خوشحالم که می بینمت عزیزم.
- ممنون.
سرش پایین افتاد و مونس همچنان کنارش ایستاده بود. امیر آرمان و سعید خان هم سلامی دادند و به بقیه ملحق شدند.
سبد ارکیده ی سفید که روبرویش قرار گرفت، سرش را بالا آورد و نگاهش اسیر سیاهی هایش شد.گفته بود با اتیکت است؟
سوغاتی جانش با اتیکت و با جذبه بود و دلش را همین جذابیت و متانت لرزانده بود و کم کم جای خودش را باز کرده بود و امیر دلش شده بود.
romangram.com | @romangram_com