#باورم_شکست_پارت_598

**************
- یلدا، شما بیا کنار من بایست.
سعی کرد آرامش چهره اش را بر خلاف استرس درونی اش کنترل کند. لبخندی روی لبش نشاند و کنار مونس ایستاد.
- اگر حس کردی داری غش می کنی به من تکیه بده.
- من غش نمی کنم. خیالتون راحت.
چشمی برایش چرخاند و خیره سری نثارش کرد


- سلام بر همگی.
نرگس و زنی هم قواره ی خودش ،در حالی که دست خانم مسنی را گرفته بودند وارد شدند و بعد از آنها امیر ارسلان محتشم دوشادوش مردی دیگر وارد شد. امیرآرمان در آن کت و شلوار شیک در کنار مردی که این روزها حال و هوای زندگی اش را بهاری کرده بود وارد شدند و به سمت محمود خان و فهیم رفتند.

- این هم یلدا خانم زیبا که براتون تعریف کردم عمه فخری.
- در زیبایی و خانم بودنش شکی نیست وگرنه انتخاب امیرآراد شما نبود.
قدمهای لرزانش را به سمت یلدا برداشت و در آغوشش کشید و بوسه ای روی سرش کاشت و با کمک ناهید که نظری سرسری به عروس تازه انداخته بود، سلامی کوتاه داده بود با مشایعت خان جون به سمت مبل رفت.

romangram.com | @romangram_com