#باورم_شکست_پارت_597

- کاش می شد مأموریت نرفت.
- چی شده؟
- آرزو با شغل من مشکل داره، چند روزی هم هست که بیشتر بهانه می گیره.
- امیرآرمان، اگر قرار بر موندن گذاشتید ،رسمی کن و دختر مردم رو وابسته نکن. ممکنه ضربه ی وارد شده قابل جبران نباشه.
نفسش را کلافه بیرون داد و دستی به صورتش کشید.

- امیدوارم بتونم راضیش کنم.
- یعنی میگه کلاً این حرفه رو بذاری کنار؟
- هم آره، هم نه. خودش هم درگیره.
سری تکان داد و نیم نگاهی به برادرش انداخت. متوجه شده بود ذهنش درگیر چیزی شده، اما به خوبی توانسته بود اضطرابش را پنهان کند و همان امیر آرمان همیشگی باشد.

- نگران نباش. از پس این موضوع هم بر میای.
- باید دید. سلاح خانمها به شدت قویه، نمیشه زیاد مانور داد.
خنده اشان اتاقک ماشین را پر کرد و ای کاش همیشه عمر شادی ها بلند باشد.

romangram.com | @romangram_com