#باورم_شکست_پارت_596

- شما با امیرآرمان برو، خاله ناهید اینا هم با ما.
- عمه خانم چی؟ میریم دنبالشون.
سری تکان داد و با خداحافظی کوتاهی به سمت بیرون رفت.

- یادته یه روزی از آخر پاییز برات حرف زدم؟
- من چیزی یادم نمیره.
- یادم هست امیرآرمان های کوبنده ی شما رو.
انگشتش را روی لبش گذاشت و لبخندش را پنهان کرد. زیاد از پاییز و آخرش گفته بود. شم پلیسی اش خوب کار می کرد.


- حالا چرا ارکیده؟
- جداً دایره ی سؤالاتت وسیع شده.
شانه ای بالا انداخت و دستش را لب پنجره گذاشت.


romangram.com | @romangram_com