#باورم_شکست_پارت_595
شیشه ی عطر تلخ را برداشت و با خاطره ی گره ی ابروهای یلدا، لبخندی روی لبش نشست. باورش نمی شد همان دختر ابرو گره کرده ،روزی این چنین شیرین در دلش بنشیند که بعد از مدتی کوتاه تصمیم بگیرد برای همیشه انیسش باشد و محرم اسرارش.
- میگرن که در حوالی سر شما نمی چرخه؟
نه ی کوتاه یلدا که در خنده اش گم شد، از مرد درون آیینه چشم گرفت و با برداشتن کت جیر مشکی اش از اتاق بیرون رفت.
- فعلاً کاری نداری؟
- مراقب خودت باش.
"چشم" ی گفت و تماس را قطع کرد و گوشی اش را درون جیب کتش که روی ساعد دستش بود، گذاشت و به سمت پایین رفت.
- الهی رخت دامادی تنت کنی عزیزم.
- این رخت دامادی نیست خاله؟
- این با اون فرق داره؟
- من تازگی ها احساس می کنم سؤالاتم در این زمینه زیاد شده.
امیرآرمان اخطارگونه اش ،شانه های امیر آرمان گوشی به دست را بالا انداخت و با نگاه کردن به صفحه ی گوشیش لبخندی کمرنگ روی لبش نشست و بیرون رفت.
- مامان، شما با من میاین یا با ماشین خودتون.
romangram.com | @romangram_com