#باورم_شکست_پارت_594
با تأخیر از جایش بلند شد. اما ذهنش در همان نه ای که فهیم گفته بود، باقی ماند و سلانه سلانه به سمت اتاقش رفت.
- امیر آراد.
- یلدا من خودم به اندازه ی کافی کلافگی دارم؛ من رو بیچاره تر نکن دختر.
- این یعنی دیگه صدات نزنم؟
گوشی را میان شانه و گوشش محکم کرد و دکمه ی سر آستینش را بست.
- من همچین حرفی زدم؟
- دوست ندارم بیچاره بشی استاد.
خنده ی ریز یلدا که زیر گوشش نشست ،لبخندش پررنگ شد و گوشی را به دست گرفت.
- بهتری؟ آروم تر شدی؟
- بله. شما خوبی؟
- خوبم، زنگ زدم بگم تا یک ربع دیگه راه میفتیم و من تا بحال همچین تجربه ای نداشتم و کمی دچار التهاب شدم.
romangram.com | @romangram_com