#باورم_شکست_پارت_593


- تا محمود خان هستند ،من حرفی نمی زنم.
- محمود جای خودش ، شما جای خودت.
- نه.
نه محکمش سرش را بالا آورد و نگاهش را تا نگاه فهیم بالا کشید و منتظر نگاهش کرد.

- نه اینکه نخوام، نمیشه. من نمی تونم جای علی باشم. من خود فهیم رو هم نصف و نیمه هستم خان جون.
- نگو مادر جون.
- عین واقعیته. من هر چقدر تلاش کردم مثل علی باشم نشد و در نهایت خودم رو هم گم کردم؛ خودِ فهیم رو.
- من که همیشه همون فهیم رو دیدم. حالا تو چی گم کردی من نمی دونم.
سری به تأسف تکان داد . خودش که می دانست گم شده ،آن هم بدجور. گم شده بود و آخر نفهمید در کدام دنیاست.
گم شدنی که آتش کشید به زندگی اش.

- یلدا گوشی ات زنگ می خوره؟

romangram.com | @romangram_com