#باورم_شکست_پارت_592

- باورم نمیشه یلدا،انگار همین دیروز بود تو باغ می دویدی و جیغ می کشیدی.
دسته ای از موهایش را پشت گوشش فرستاد و لبخندی نرم صورتش را پوشاند.

- امروز بهترید؟
- بهترم.
- خدا رو شکر.
دروغ که شاخ و دم نداشت ،حال زارش را می دید و می پرسید و او هم به راحتی جوابش را می داد.

- ما هم به خلوتتون راه داریم؟
- اختیار دارید خان جون، بفرمایید.
- سلامت باشی مادر. فهیم جان، می خوام امشب پدری کنی برای یلدا.
نگاه بهت زده اش روی یلدا نشست که سر به زیر انداخته بود و انگشتانش را به بازی گرفته بود. علی می شد،آرزویش هم محال بود. او کجا و علی کجا؟
دستی به صورتش کشید و نفسش را بیرون داد.


romangram.com | @romangram_com