#باورم_شکست_پارت_591

- یلدا،با دایی فهیم سر سنگین بودی؟!
انگشتش را روی میز کشید و سرش را پایین انداخت.

- دختر من عاقله و درست رفتار می کنه. اومدی بیرون مراقب رفتارت باش.
- کمی دلگیرم. بعضی وقتها انتظار یک چیزهایی رو ندارم.
سری به علامت تفهیم تکان داد و دستی به موهایش کشید و تکه ای از موهایش را در دست گرفت.


- پدر جونت گفت پسر مردم رو با این موها بیچاره کردی.
خان جون نسبتاً بلندش ،لبخندی روی لبش نشاند و بوسه ای روی موهایش زد و از اتاق بیرون رفت.

- یلدا، یه لیوان آب به من میدی؟
خب، اگر قصد دلجویی داشت بد نبود ،اما خب کامل هم نبود. به سمت آشپزخانه رفت و لیوانی را پر کرد و در بشقاب گذاشت و بیرون رفت.


romangram.com | @romangram_com