#باورم_شکست_پارت_589
ابروهای بالا رفته ی امیرآراد ،صدای خنده ی امیر آرمان را بالا برد و در پی اش خنده ی دیگران.
***************
- زودتر بیاین دیگه دایی. خان جون تأکید کردن ناهار، نه شام.
- چشم.
- بیام دنبالتون.
- نه. دارم راه میفتم.
"خداحافظی" کرد و حوله را روی موهایش کشید.
دلهره و استرس به جانش افتاده بود و دست از سرش بر نمی داشت. دو بار با آرزو حرف زده بود وشوخی و خنده های آرزو هم نتوانسته بود از استرس درونش کم کند.
با شنیدن صدای گوشی همراهش به سمتش رفت و با دیدن اسم روی صفحه، لبخندی سنجاق صورتش شد.
- سلام. خوبی؟
- سلام عزیزم.خوبم؛تو خوبی؟
- باز هم استرس، البته این دفعه در حجم بیشتر.
romangram.com | @romangram_com