#باورم_شکست_پارت_587
- نامزد کرده بودیم و به اصرار آقا جون محرم بودیم. هر چند برای خانواده ی سودابه اهمیتی نداشت، اما آقا جون به این موضوع حساس بود. رفت و آمد های ما زیاد بود و چون خانواده اش مشکلی با من نداشتند ،سخت گیری هم وجود نداشت.
تمام اون مدت هم زیر نظر روانشناس بودم ،ولی از این ماجرا کسی به غیر از ما سه نفر خبر نداشت.
من، علی و فهیمه.
مدتی گذشته بود و من با بودن سودابه حالم خیلی بهتر شده بود. تا جایی که روانپزشک می گفت اگر می دونستم ازدواج اثر بیشتری روی من داره، خودم زودتر تشویقت می کردم.
چیزی که من رو بهتر کرده بود ازدواج نبود، سودابه بود. به قدری دوستش داشتم که اگر می گفت حالا بمیر، می مردم. از عشق به جنون رسیده بودم. برای من بیمار، شروع هر ارتباطی می تونست مشکل زا باشه و توصیه ی روانپزشک به من همین بود، اما نادیده گرفتم و عاقبت شد این که می بینی.
- شکست زندگی شما سخت بوده با توجه به علاقه زیادی که به سودابه داشتید. من حق میدم بهتون. ولی سودابه چرا رفت؟
- قصه ی رفتن سودابه کمر شکن و خانمان سوزه، بذار برای یک وقت دیگه. اون قصه به نوبه ی خودش آغاز همه چیز بود.
سرش را تکانی داد و اصراری برای ادامه نکرد. مطمئن بود دیر یا زود این قصه هم تمام می شود و کنار مابقی قصه ها قرار می گیرد.
- پس استراحت کنید. من هم کم کم، میرم خونه.
- چند روزی اینجا نیا.
- چرا؟ شما احتیاج دارید کسی مرتب کنارتون باشه.
- می خوام تنها باشم. احتیاجی به اومدن تو نیست.
romangram.com | @romangram_com