#باورم_شکست_پارت_586

دستش را به نشانه ی سکوت بالا برد و ادامه داد.

- جلسه ی اول که رفتیم ،کاملا تفاوت فرهنگی پیدا بود، اما خوب سودابه تونست خودش رو نشون بده و حتی نظر آقا جون رو هم با خودش همراه کنه. تا به خودمون بیام دیدیم محرم هم شدیم. ولی یک ترسی همیشه همراهم بود که خوشی رو به دهنم تلخ می کرد.
آدم ها تو زندگیشون بالا و پایین زیاد دارند، اما از من سرتا پا ایراد یادت باشه هیچ وقت چیزی رو پنهان نکنی. دروغ گفتن و پنهان کاری دودمان زندگی رو بر باد میده.
نفس را بیرون داد و از جایش بلند شد. لیوانی آب ریخت و یک نفس سر کشید.

- روزهامون می گذشت. تو بزرگتر شده بودی و شیرین تر. سودابه خیلی دوستت داشت. تازه شروع کرده بودی حرف زدن. علی که رو ابرها بود و به داشتنت راضی.
از آشپزخانه بیرون رفت و یلدا هم به دنبالش. به سمت اتاق رفت و از کمد ،آلبوم عکسی را بیرون کشید و روبرویش گرفت.

- عکس سودابه اینجا هست . عکس خیلی ها اینجاست.
آلبوم را گرفت و روی زمین نشست. آلبوم را ورق زد و عکس ها یکی بعد از دیگری خاطرات کم رنگی را مقابل چشمهایش رقم زدند.

- این سودابه ست. زیبا اما...
تصویر زن مقابلش چیزی ورای تعریف فهیم بود. زیبایی خاص و منحصر به فردش می توانست هر کسی را به سمت خودش بکشد.

romangram.com | @romangram_com