#باورم_شکست_پارت_585

نگاهش را از بیرون گرفت و به سمتش چرخید.

- سودابه خاص بود و توجه هر کسی را جلب می کرد و این باعث آزار من می شد. من اون موقع حال روحی خوبی نداشتم و زیر نظر پزشک بودم.
نگاه سؤالی یلدا را نادیده گرفت .

- روانشناس معتقد بود باید بد بینی رو بذارم کنار و اگر محیطی آزارم میده دور باشم. دلیلی برای عذاب دادن خودم وجود نداره، اما نشد.
- چرا زیر نظر روانشناس بودید. کلافگی های روزمره و اتفاقات ریز در زندگی همه وجود داره. موضوع شما اینقدر بغرنج بود؟
- من از سودابه خوشم اومده بود. از لحاظ مالی کمتر از اون ها نبودیم ،اما از لحاظ فرهنگی متفاوت بودیم. این راحت بودن سودابه برای من سخت بود. من زیر نظر روانشانس بودم تا این بدبینی رو از بین ببرم. خودم رو محق می دونستم و اصرار داشتم که تمام فکر و ذهنش متعلق به من باشه.
- مگر این طور نبود.
در مخیله اش نمی گنجید روزی اینطور از اتفاقات ریز و درشت زندگی اش برای کسی تعریف کند اما حالا...

- رفتار نسنجیده ای نداشت، من حساس بودم. اولین باری که بهش ابراز علاقه کردم متوجه شدم اون هم با این موضوع مشکلی نداره. وقتی تو خونه عنوان کردمريال آقا جون تفاوت فرهنگی رو بهانه کرد و زیاد تمایلی نشون نداد ولی مامان و فهیمه خیلی خوشحال شدند.
با سودابه صحبت کردم و اون هم قبول کرد با پدرش صحبت کنه و خبر بده. چند روزی خبری نشد تا یک روز صبح زنگ زد و گفت با پدرش صحبت کرده و موافقند.
- من گیج شدم. شما که میگی...

romangram.com | @romangram_com