#باورم_شکست_پارت_584
یادم نمیره اون شب رو . همه خوشحال و بیشتر از همه علی خوشحال بود. روزها می گذشت و می گذشت و تو هر روز شیرین تر و محبوب ترمیشدی . تک نوه ی هر دو خانواده بودی و از همه طرف مورد لطف. روزهایی که تو باغ می چرخیدی و جیغ کشون از این طرف به اون طرف می رفتی، ذوقی که علی داشت و نگاه شکرگزار فهیمه رو ،همه می دیدند. اما چشمی دنبال زندگیشون بود.
- دایی هدف شما از این حرف ها چیه؟
- چند وقتی بود با کسی آشنا شدم به اسم سودابه. دختر خوبی بود. پدرش متمول بود و سودابه از هر لحاظ مورد اطمینان پدر. من اون موقع با سرمایه ای که آقا جون داده بود تونسته بودم پول رو پول بذارم و خودم رو بکشم بالا و به قول معروف در حرفه ی خودم سری توی سرها در بیارم.کم کم با پدر سودابه آشنا شدم و رفت و آمدم باهاش بیشتر شد.
- ولی زن دایی که...
زهر خندی روی لبش نشست و از جایش بلند شد و با قدمهای لرزان خود را به آشپزخانه رساند.
- چیزی میخواستین می گفتین من ...
- می خواستم کمی پنجره رو باز کنم.
- سرما می خورید.
- بدتر از سرما به سرم آمده، این که چیزی نیست.
صندلی را عقب کشید و رو به پنجره نشست و چشم دوخت به تک درخت روبروی پنجره. وقتایی که می توانست خلوتی داشت با این درخت کهنسال. دستش را لبه ی میز گذاشت و نگاه خیره اش گویای غرق شدن در خاطراتش بود.
- سودابه خوش برخورد و خوش رفتار بود. بخاطر کارم و رفت و آمدی که پیدا کرده بودم، کم کم پدر سودابه یک حساب هایی روی من باز کرده بود. رفت و آمد ها انقدر زیاد شد که یک روزی به خومون اومدیم و دیدیم به هم وابسته شدیم.
- شما قبل از زن دایی، همسر دیگه ای داشتین؟
romangram.com | @romangram_com