#باورم_شکست_پارت_583

- شک چی دایی؟
لیوان را روی میز گذاشت و تشکری کرد.

- فهیمه چند روزی بود که می اومد و فقط به همون سلام اکتفا می کرد و چیز دیگه ای هم نمی گفت. این بیشتر می سوزوندم ،ولی خود کرده را تدبیر نیست.
تصمیم گرفتم با علی حرف بزنم. عصررفتم دنبالش و با هم زدیم بیرون.کلی حرف رو این طرف اونطرف کردم و در نهایت بهش گفتم که قضیه بچه دار نشدنتون رو می دونم و من به این سکوتش شک دارم.
- بابا چی گفت؟ عکس العملش چی بود؟
- چند دقیقه ای فقط نگاهم کرد و بعد گفت که فکرت اشتباهه، تو میدونی که من فهیمه رو دوست دارم، حتی اگر نتونیم بچه دار بشیم. من امیدوارم و از امیدم رو بر نمی گردونم و راجع به شک تو هم متأسفم که بعد از این همه رفاقت من رو اینجوری شناختی. بعد هم بلند شد و من رو مثل همیشه شرمنده ی خودش کرد.
صورتش از درد جمع شد و دستی به پاهای نحیفش کشید.

- اجازه بدید من پاهاتون رو ماساژ می دم.
- درد تمام نمیشه مگر با مردنم.
نیش اشک که در چشمش نشست، سرش را پایین انداخت و به کارش مشغول شد.

- چیزی بعد از اون اتفاقات نشد که تو پا به زندگی ما گذاشتی. هر نذر و نیازی و هر دوا و درمانی که بود جواب داد و بعد از گذر سختی و مراقبت های مادرم و خان جون ،تو اون شب یلدای سرد به دنیا اومدی.

romangram.com | @romangram_com