#باورم_شکست_پارت_582

- ما که بخیل نیستیم، فقط من باب اطلاع گفتم؛ وگرنه که من رو میشناسی.
از کنترل خنده اش عاجز شد و در نهایت با صدای بلند خندید . به قدری راحت و بی خیال حرف می زد که اگر کسی نمی شناختش مطمئن می شد حق با اوست.
میان خنده اش خداحافظی کوتاهی کرد و تماس را قطع کرد. میان این سختی بیماری فهیم ،شاید وجود آرزو نعمتی بود تا کمی حال و هوایش را عوض کند.

آماده شد. زودتر می رفت و برمی گشت بهتر بود. حال و روز فهیم هم که تعریفی نداشت و او بیشتر نگران می شد. حالا هم که مرور خاطرات انرژی بیشتری از او می گرفت. خدا خودش بخیر می کرد.
- عاجز کردی خودت رو با این رفت و آمد ها.
- تکرار این موضوع بیشتر اذیت کننده ست.
قرصی را بیرون آورد و همراه با لیوان آب میوه مقابلش گرفت.

- فهیمه هم به همین اندازه مهربون بود.
- دایی، این روزها زیاد از مامان من حرف می زنید.
- من تو خلوت خودم هم با فهیمه حرف می زنم. دلم براش تنگ شده، دل می خواد زودتر ببینمش.
- فکر می کنم بازم دلتون خاطره بازی می خواد.
- خاطره... میدونی یلدا روزگاری که من گذروندم سخت بود. پر از اشتباه و خطا. شکستن دل فهیمه و سیلی ای که ناخواسته به صورتش زدم، شکی که به علی کردم و ....

romangram.com | @romangram_com