#باورم_شکست_پارت_581

- دختر پل و مردم رهگذر. موردی نداشت شنیدنش.
- آرزو کی می خوای یاد بگیری یک سری چیزها نباید تا قبل از اطمینان جایی گفته بشه؟
- حالا شما حرص نخور. در عوض شما یک گام به امر خیری که طرح ریزی کرده بودید نزدیک تر شدی.
انگشتش از حرکت ایستاد و چشمهایش را تنگ کرد.

- چیزی گفت؟
- تصمیم گرفتند زودتر امیرحسین خان رو داماد کنند تا مبادا از قافله عقب بمونند.
خنده اش را پنهان کرد و منتظر ادامه ی حرفش شد.


- هستی؟
- می شنوم.
- بله. دیگه مامان من و خاله هم دنبال حاج خانم از این جا به اونجا . این شد که حاج خانم توضیح در وصف امیرحسین خان رو بیشتر کردند. بهار هم که انگار بیشتر از حد حسش پیش رفته و اشتباه نکنم ...
- بهار ،دختر خوبیه و حقشه که بهترین ها رو داشته باشه.

romangram.com | @romangram_com