#باورم_شکست_پارت_578

- امروز بی نظیر شدی.
خجالت زده سرش را پایین انداخت و انگشتانش را در هم پیچید. مستأصل همانجا ایستاده بود که امیرآراد دستش را کشید و روی تخت نشاندش و خودش هم کنارش نشست.

- یلدا، من آماده ی شنیدنم.
- من... من...
- استرس امروز اذیتت کرد و من متوجه هست. پس خودم حرف می زنم.
نگاهش را بالا آورد و ....

- جلسه ی امروز اگر با اختیار من بود به این شکل برگزار نمی شد.
- چرا؟
- اگر با من بود امشب تکلیف همه چیز رو مشخص می کردم. مامان پیشنهاد داد فاما بابا رد کرد و من هم به احترام ایشون سکوت کردم، و گرنه امشب جور دیگری برگزار می شد.
امشب اینجا هستم تا اگر نکته ی مبهمی وجود داره برات حل کنم. اینجا هستم تا بگم قولی رو که اون روز تو بیمارستان دادم پابرجاست. دوست دارم تکیه کنی و مطمئن باشی هرگز تنهات نمی ذارم.
حرف هایش همچون آفتاب تموز دلش را گرم می کرد و ذهنش را آرام.


romangram.com | @romangram_com