#باورم_شکست_پارت_579

- لطفاً کمک کن از این تلاطم به سلامت بیرون بیام.
- اینجا هستم تا اطمینان بدم تلاطمی وجود نداره و اگر هم تلاطمی باشه من هستم. قبول؟
قول داده بود به این خونه پا نگذارم، مگر برای این کار.
لبخندش پررنگ تر شد و از جایش برخاست.

- بریم بیرون.
به تأکید سری تکان داد و از جایش بلند شد و دوشادوشش از اتاق بیرون رفت .

- بالاخره شما دختر من میشی ؟
- هر طور پدر جون صلاح بدونند.
نگاه مشتاق نرگس که به سمت محمود خان چرخید لبخندی به چهره تکیده اش نشست و "مبارک" ی ضمیمه ی لبخندش کرد.
تا آخر وقت چه گفته شد را به یاد نداشت. ذهنش هر دقیقه سؤالی طرح می کرد و پرنده ی خیالش آن را به نا کجا آباد می برد و در نهایت بی جواب و گاهاً چندین جواب برمی گرداند.
تن خسته اش را به تخت رساند و پتو را تا زیر چانه اش بالا کشید. خستگی ناشی از فشار اتفاقات این چند وقت و به خصوص امروز به قدری بود که خواب به راحتی میان چشمهایش نشست و او را به خوابی عمیق فرو برد.


romangram.com | @romangram_com