#باورم_شکست_پارت_576

- گاهی با اعمال شاقه البته از روش نرم و خزنده.
به رغم استرس ،خنده اش را پشت لبش پنهان کرد و سینی چای خوش عطر و بو را از دست مونس گرفت و با استرس به سمت سالن رفت.

- سلام.
سلامش سر امیرآراد را بالا آورد و نگاهش گیر ماه پیشانی اش شد. چهره اش مهتابی و مثل همیشه آرام و باقار بود.
نگاه پر تحسین نرگس و امیرارسلان نشان از رضایت تمام از این انتخاب داشت. نگاه خیره اش را به سختی گرفت و سرش را پایین انداخت.
چای را تعارف کرد و با اشاره ی خان جون کنارش نشست و طبق عادت همیشگی اش، سرش را پایین انداخت.

- خوبی یلدا جان؟
صدای نرگس سرش را بالا آورد با حفظ لبخند "تشکر"ی کرد و بیشتر به سمت خان جون کشیده شد.
نگاه خیره ی امیرآراد سنگینی می کرد اما جرأت بلند کردن سرش را نداشت. گوشش را به صحبت های معمول می سپرد به مراتب بهتر از آن بود که اسیر نگاه خیره اش شود.

- اگر اجازه بفرمایید بچه ها صحبت های نهایی رو انجام بدن.
- اختیار دارید . یلدا جان، بابا.

romangram.com | @romangram_com