#باورم_شکست_پارت_575
سکوتش را که دید ،دستش را گرفت و صاف نگاهش کرد.
- چیزی برای نگرانی وجود نداره. فقط آوردن چند فنجون چایه.
- شما پیش من بمونید، باشه؟
- من همیشه هستم. الان هم برم که زشته اینجا ایستادم.
بازار سلام و احوال پرسی داغ بود و او آرزو می کرد هر چه زودتر همه چیز تمام شود و به گوشه ی اتاقش پناه ببرد. هیجانات امروز طاقت فرسا بود. ای کاش زودتر تمام می شد.
با صدای خان جون که صدایش می کرد به خود آمد و تا از جایش بلند شود ،مونس را در درگاه آشپزخانه دید. تا به حال از آمدن کسی به این اندازه خوشحال نشده بود.
- تا من چای میریزم ،لباست رو مرتب کن و شالت رو درست کن.
- چشم.
- چه حرف گوش کن شدی شما.
شالش را روی سرش تنظیم کرد و به سمت مونس رفت.
- من همیشه حرف گوش کردم، غیر از این بوده؟
romangram.com | @romangram_com