#باورم_شکست_پارت_572

استرس داشت و طعم دهانش تلخ بود . حرف زدن با آرزو و امیرآراد هم به دادش نرسیده بود. موهایش را خشک کرد و بالای سرش بست.
چیزی تا آمدنشان نمانده بود او هنوز در ابهامات ذهنی خودش و نوع رویا رویی با آنها دست و پا میزد.
صدای گوشی اش که بلند شد به سمت میز رفت و با دیدن اسم سوغاتی ،لبخندی نرم روی لبش نشست.

- امیرآراد.
جانش پر از خوشی می شد وقتی به جای الو گفتن مرسوم، اسمش را این طور صدا می زد
- جان . خوبی عزیزم؟
- بدون خجالت بگم که استرس دارم.
لبتاپ را خاموش کرد و از جایش برخاست.

- چی باعث شده استرس داشته باشی؟ مگه اولین باره من رو میبینی؟
- می دونم. من کلاً آدم آرومی هستم، ولی امروز استرس امانم رو بریده.
انگشت شستش را روی لبش کشید.


romangram.com | @romangram_com