#باورم_شکست_پارت_569
- ما که فامیل خاصی نداریم اینجا و اونا هم مثل اینکه کسی رو ندارند به غیر از چند عمو زاده و عمه زاده. بهتر نیست همون شب قضیه رو تمام کنیم؟البته با اجازه ی شما ارسلان جان.
- بابا، شما نگران نباش. مامان این وسط یک اسمی هم از شما آورد بالاخره.
نگاه خیره ی امیر ارسلان به نرگسش بود و مهم نبود که اسمی هم از او آورده یا نه. می دانست نرگس عاقل است و کاردان، اما...
- من فکر می کنم این طور درست نیست.
- چطور؟
- شده حتی با فاصله یک روز هم باید ما سه نفر بریم و یلدا و امیرآراد حرفهای آخرشون رو بزنند، بعد خواستگاری رسمی رو انجام بدیم.
سرش را به سمت نرگس و امیر ارسلان متفکر چرخاند و در سکوت تماشایشان کرد.
- باشه . پس دوشنبه رو می گذارم برای رفتن خودمون و پنج شنبه با بقیه میریم.
- اینطوری بهتره.
شور و مشورت که تمام شد، از جایش بلند شد و با شب بخیری به سمت بالا رفت.
romangram.com | @romangram_com